هنگامی که موج جدید تنشها میان ایران و آمریکا از محدوده پیامهای دیپلماتیک به آستانه درگیری نظامی کشیده شد، کمتر تحلیلگری تصور میکرد شش ماه بعد، واشنگتن همچنان میان دو گزینه «توافق» و «تشدید» سرگردان بماند. اخبار منتشرشده در همین رسانه، از گزارشهای مربوط به صدای انفجار در قشم و مقابله با اهداف متخاصم در ورودی تنگه هرمز تا اعلام آمادهباش ارتش رژیم صهیونیستی برای عملیات مستقل، نشان میدهد که صحنه منطقه نه در وضعیت صلح است و نه در وضعیت جنگ فراگیر؛ بلکه در وضعیت سوم و پیچیدهتری به سر میبرد که میتوان آن را «بنبست راهبردی» نامید. در این وضعیت، هر طرف هزینه عبور از خط قرمزهای طرف مقابل را بیش از مزایای احتمالی آن میبیند، اما در عین حال از عقبنشینی بیقیدوشرط نیز میهراسد. پرسش اصلی این است که این بنبست چگونه شکل گرفت، چرا تا این حد پایدار مانده و کدام مسیر میتواند آن را بشکند.
زمینه؛ شش ماهی که معادله را از «جنگ» به «بنبست» رساند
برای فهم بنبست کنونی باید به نقطه شروع بازگشت. آغاز دور تازه تنشها با ترکیبی از فشار حداکثری اقتصادی، تحرکات نظامی در آبهای خلیج فارس و دریای عمان، و مذاکرات غیرمستقیم همراه بود که هیچکدام به نتیجه نهایی نرسید. مهمترین ویژگی این دوره، نبودِ «رویداد تعیینکننده» است؛ یعنی نه حملهای که بتواند طرف مقابل را به تسلیم وادارد، نه توافقی که بتواند بحران را مدیریت کند. به همین دلیل، تنش به جای آنکه خطی و رو به پایان باشد، به مارپیچی از اقدامات محدود و واکنشهای مهارشده تبدیل شد.
در این میان، رویدادهایی مانند انفجارهای اعلامشده در نزدیکی تنگه هرمز و پاسخهای نظامی ایران، هر بار تصویری از «آستانه جنگ» ساختند اما هرگز از آن عبور نکردند. این الگو، هم برای تحلیلگران و هم برای بازارها معنای روشنی دارد: طرفین به مرحلهای رسیدهاند که توانایی ایجاد هزینه برای طرف مقابل را دارند، اما توانایی تحمیل «شکست قطعی» را ندارند. به همین دلیل، معادله از دوقطبی «جنگ یا صلح» به مثلث «جنگ محدود، فشار اقتصادی و مذاکره بینتیجه» منتقل شده است؛ مثلثی که در آن هر سه ضلع همزمان فعالاند و هیچکدام بر دیگری غلبه نکرده است.
چرا گزینه نظامی به نقطه کور رسید؟
دلایل ناکامی گزینه نظامی را میتوان در سه سطح تحلیل کرد. در سطح فنی، حمله نظامی به تأسیسات هستهای و زیرساختهای راهبردی ایران نه یکروزه بلکه چندمرحلهای و پرهزینه است؛ عملیاتی که نهتنها موفقیت آن تضمینشده نیست، بلکه میتواند به جنگ منطقهای گستردهای منجر شود که هیچ بازیگری در خاورمیانه توان مدیریت عواقب آن را ندارد. تجربه دو دهه اخیر نیز نشان داده است که حملات نظامی، حتی در صورت موفقیت تاکتیکی، قادر به تغییر بنیادین اراده سیاسی یک کشور با زیرساختهای دفاعی گسترده نیستند.
در سطح راهبردی، ایران با تکیه بر عمق دفاعی، توان موشکی و پهپادی و شبکه بازیگران منطقهای، هزینه هرگونه تجاوز را چنان بالا برده است که محاسبه سود و زیان برای طراحان جنگ در واشنگتن منفی است. در سطح بینالمللی نیز، آغاز یک جنگ جدید در منطقهای که امنیت انرژی جهان به آن وابسته است، با واکنش جدی چین، روسیه و حتی متحدان اروپایی آمریکا روبهرو خواهد شد. بنابراین، گزینه نظامی در عمل به «تهدید معتبر» تبدیل شده است، نه به «گزینه قابل اجرا»؛ و همین فاصله میان تهدید و اجرا، قلب بنبست کنونی است.
معمای ترامپ؛ توافق بدون امتیاز یا تشدید بدون پایان
وضعیت رئیسجمهور آمریکا در این بنبست، نمونه کلاسیک «دوراهی سیاستمدار» است. از یک سو، او به هوادارانش وعده پایان دادن به درگیریهای خاورمیانه و کاهش قیمت انرژی را داده و هرگونه جنگ پرهزینه و طولانی، این روایت را تخریب میکند. از سوی دیگر، توافقی که بدون دریافت امتیازات چشمگیر از ایران حاصل شود، از نگاه پایگاه سیاسی او بهمثابه «شکست» تفسیر خواهد شد و به رقبای داخلیاش این فرصت را میدهد که او را به عقبنشینی متهم کنند. نتیجه این دوسویگی، فلج تصمیمگیری است: هر اقدامی که انجام دهد، بخشی از پایگاه خود را از دست میدهد.
این فلج فقط شخصی نیست؛ ساختاری است. تیم سیاست خارجی آمریکا درباره ایران به جناحهایی تقسیم شده که یکی خواستار تشدید و «توافق از موضع قدرت» است و دیگری به دنبال کاهش تنش و جلوگیری از جنگ است. این اختلاف در سطح رسانهای نیز بازتاب یافته و سیگنالهای متناقضی به تهران و بازیگران منطقهای ارسال میکند. در چنین شرایطی، تیم مذاکرهکننده ایرانی نیز انگیزه چندانی برای ورود به مذاکرهای ندارد که نتیجه آن نامعلوم و اعتبار آن در هالهای از ابهام است. به این ترتیب، «دیپلماسی فشار» به ضد خودش تبدیل میشود: هرچه فشار بیشتر میشود، اعتماد به مذاکره کمتر و مقاومت در برابر امتیازدهی بیشتر میشود.
بازیگران و ذینفعان؛ چه کسانی از تداوم بنبست سود میبرند؟
بنبستها هرگز صرفاً محصول محاسبات دو طرف اصلی نیستند؛ بلکه شبکهای از ذینفعان آن را بازتولید میکنند. نخست، در سطح منطقهای، رژیم صهیونیستی از تداوم درگیری میان ایران و آمریکا سود میبرد؛ چراکه هرچه توجه و توان آمریکا بیشتر درگیر ایران شود، فضای بیشتری برای اقداماتش در منطقه فراهم میشود. خبر آمادهباش ارتش این رژیم برای عملیات مستقل علیه ایران، دقیقاً از همین منطق ناشی میشود: تلاش برای کشیدن واشنگتن به نقطهای که چارهای جز همراهی با سیاست تهاجمیتر نداشته باشد.
دوم، در سطح اقتصادی، ادامه تنشها برای بخشهایی از صنایع تسلیحاتی و نظامی-امنیتی آمریکا و برخی صادرکنندگان انرژی که از بیثباتی رقبا سود میبرند، وضعیت مطلوبی است. سوم، در داخل ایران نیز استدلال میشود که بنبست، گزینههای موجود را به نفع مقاومت و خودکفایی سامان میدهد و وابستگی به اقتصاد جهانی را کاهش میدهد. چهارم، کشورهای حاشیه خلیج فارس که میان نگرانی از جنگ و نگرانی از پیامدهای اقتصادی آن گرفتارند، ترجیح میدهند وضعیت کنونیِ «تنش کنترلشده» ادامه یابد تا درگیری تمامعیار. نکته مهم این است که هر یک از این بازیگران، بنبست را بهشکلی تفسیر میکند که با منافعش سازگار باشد؛ همین پراکندگی منافع، دلیل اصلی پایداری وضعیت موجود است.
پیامدها؛ از بازار نفت و بیمه کشتیرانی تا امنیت انرژی جهان
بنبست راهبردی پیامدهای خود را پیش از هر چیز در بازارهای جهانی نشان میدهد. تنگه هرمز بهعنوان گذرگاه اصلی صادرات نفت منطقه، به کانون ریسک راهبردی جهان تبدیل شده است؛ هر خبر از تنش در این آبراه، بلافاصله بر قیمت نفت، هزینه بیمه کشتیرانی و مسیرهای تجارت دریایی اثر میگذارد. شرکتهای بیمهگر حق بیمه تردد در این منطقه را افزایش دادهاند و برخی شرکتهای حملونقل دریایی، مسیرهای جایگزین یا ترکیبی از مسیرهای طولانیتر را بررسی میکنند؛ هزینهای که در نهایت به مصرفکننده نهایی انرژی در سراسر جهان منتقل میشود.
در سطح داخلی ایران نیز تداوم بنبست به معنای تداوم تحریمها، نوسان ارزی و فشار بر معیشت مردم است؛ موضوعی که بخش بزرگی از مناظره سیاسی داخلی حول آن شکل گرفته است. در سطح منطقهای، تداوم وضعیت کنونی به معنای تثبیت «جنگهای نیابتی» و بیثباتی در کشورهای همسایه است. در سطح جهانی نیز، این بنبست نظم انرژی و امنیت دریانوردی را به گروگان گرفته و هرگونه اشتباه محاسباتی کوچک میتواند به بحرانی بزرگ بدل شود. بنابراین، هزینههای بنبست فقط بر دوش دو طرف اصلی نیست؛ بلکه بر کل اقتصاد جهانی و امنیت منطقهای توزیع شده است.
سناریوهای پیش رو؛ سه مسیر محتمل
در شرایط کنونی میتوان سه سناریوی اصلی را برای ماههای آینده متصور شد. سناریوی نخست، «توافق مدیریت بحران» است؛ توافقی محدود که در آن دو طرف بدون حل اختلافات بنیادین، بر سر کاهش سطح تنش، سازوکارهای راستیآزمایی و آزادسازی بخشی از منابع مالی به تفاهم برسند. این سناریو اگرچه برای هر دو طرف کمهزینه است، اما به دلیل بیاعتمادی انباشتهشده و فشار جناحهای داخلی در هر دو کشور، سختترین مسیر محسوب میشود. سناریوی دوم، «تشدید کنترلشده» است؛ تداوم حملات محدود، خرابکاریها و تنشهای رو به افزایش که هر بار به آستانه درگیری نزدیک میشود اما از آن عبور نمیکند. این سناریو با توجه به شواهد کنونی محتملترین گزینه است، اما پرریسکترین نیز هست؛ چراکه هر لحظه احتمال خطا و تبدیل آن به جنگ فراگیر وجود دارد.
سناریوی سوم، «تغییر بازی» است؛ یعنی مداخله متغیری بیرونی مانند شوک بزرگ نفتی، تغییر در معادلات داخلی آمریکا یا ایران، یا تحول در جبهههای دیگر منطقه که محاسبات طرفین را بهکلی دگرگون کند. در این سناریو، بنبست نه با تصمیم آگاهانه طرفین بلکه با فشار شرایط بیرونی شکسته میشود؛ نتیجه آن نیز لزوماً صلح نیست و میتواند به جنگ نیز منجر شود. ارزیابی احتمالات نشان میدهد که مادام که هیچیک از سه سناریو به نقطه گسست نرسد، وضعیت کنونی با نوسانات روزمره ادامه خواهد یافت و بنبست به عادتی راهبردی تبدیل میشود که همه با آن زندگی کردهاند اما هیچکس قادر به پایان دادن به آن نیست.
جمعبندی؛ بنبست به نفع چه کسی تمام میشود؟
بنبست ششماهه جنگ با ایران، برخلاف ظاهر آن، نتیجه ضعف یا شکست یک طرف نیست؛ بلکه محصول توازن نسبی بازدارندگی و پراکندگی منافع است. آمریکا نه میتواند با حفظ روایت «پایان جنگها» وارد درگیری تمامعیار شود و نه میتواند بدون پرداخت هزینه سیاسی، توافقی را که مطلوب تهران باشد بپذیرد. ایران نیز نه از موضع ضعف مذاکره میکند و نه میتواند بهسادگی از فشار اقتصادی موجود عبور کند. در این میان، بازیگران فرامنطقهای و منطقهای هر کدام بهنحوی از تداوم وضعیت سود میبرند و همین موضوع، گشایش راهحل را دشوارتر میکند.
نکته راهبردی برای خواننده ایرانی این است که بنبست، «ثبات» نیست؛ وضعیتی شکننده و پرهزینه است که میتواند در کسری از ثانیه به بحران تبدیل شود. برای سیاستگذار ایرانی نیز پیام اصلی این است که برنده واقعی بنبست، کسی نیست که صبر بیشتری داشته باشد، بلکه کسی است که بتواند از پنجرههای باریک دیپلماسی، هزینه تداوم وضعیت را برای طرف مقابل افزایش دهد و همزمان تابآوری داخلی را تقویت کند. در نهایت، هر تحلیلی که بنبست را پایدار و بیخطر بداند، خطرناکترین تحلیل ممکن است؛ زیرا تاریخ خاورمیانه نشان داده است که بنبستهای طولانی، اغلب نه با مذاکره، بلکه با اشتباه محاسباتی پایان یافتهاند.
نظرات (0)