بیدار شدن در صبح، در آغوش گرفتن فرزند، ورق زدن کتاب محبوب در یک عصر پاییزی، قدم زدن زیر باران، عاشق شدن یا گوش سپردن به صدای طبیعت؛ لحظههایی که همگی در پی آنیم تا دوباره احساس خوبی را تجربه کنیم. اما پرسش این است که این حس خوبِ جستوجوشده، همان شادیِ واقعی است یا چیز دیگری؟ شاید پاسخ در تفاوتی نهفته باشد که بسیاری از ما از آن غافلیم.
شادی و خوشحالی؛ دو مفهوم با دو سرنوشت متفاوت
انسانشناسان، روانشناسان و اندیشمندان حوزههای انسانی بر این باورند که میان شادی و خوشحالی تفاوتی بنیادین وجود دارد. خوشحالی واکنشی زودگذر است؛ به سرعت میآید و به سرعت فروکش میکند و معمولاً به عاملی بیرونی وابسته است. اما شادی ژرفتر، اصیلتر و آرامتر است؛ اثری ماندگارتر بر روان میگذارد و از آنجا که به محرک بیرونی وابسته نیست، ریشهدار میشود. شادی میتواند بیدلیل ظاهر شود، به حال خوب عمق ببخشد و در نهان انسان بار معنایی متفاوتی بیافریند.
شادی، محصول جانبی یافتن معناست
ویکتور فرانکل، روانپزشک اتریشی که از اردوگاههای مرگ نازیها جان به در برد، در کتاب ماندگار «انسان در جستوجوی معنا» این حقیقت را چنین بازگو میکند: انسان نه در پی لذت است و نه در پی قدرت، بلکه در پی معناست و شادی، محصول جانبی یافتن معناست. به این ترتیب، ما ذاتاً دنبال شادی نیستیم؛ ما به دنبال معنایی هستیم که شادی را مانند هدیهای در مسیرمان قرار میدهد.
این اندیشه در ادبیات عرفانی ما نیز ریشه دیرینه دارد. مولانا در بیتی نغز میگوید: «کف ز می جوشد، ولی می نیست کف / شادی تن باشد و جان نیست شاد». شادیای که تنها در تن، در حواس و در لحظه بماند، مانند کف روی شراب است؛ اما شادیِ جان، از وصل و اتصال به حقیقتی فراتر میآید. به همین دلیل است که انسان میتواند در سختترین شرایط و در دل مشکلات و دردها نیز شادی را درک کند، به خود ببالد و با احساس رضایت قلبی، شادی را در جانش بنشاند.
چرا شادی با ثروت و رفاه گره نخورده است؟
شاید برایتان پیش آمده باشد که همه چیز سر جای خود باشد؛ سلامتی، پول، روابط و موفقیت، اما باز هم حال درون چندان خوب نباشد و همه چیز در هالهای از تیرگی دیده شود. این نشان میدهد شادی خریدنی نیست؛ به دست آوردنی است و رابطهای مستقیم با رفاه و امکانات ندارد. چه بسا مردمان نسلهای گذشته با وجود مشکلات و سختیهای بیشتر، شادتر از نسل امروز میزیستند؛ زیرا ریشههای شادی را در جای دیگری جستوجو میکردند؛ جایی فارغ از مادیات، در حقیقت زندگی، خود و جهان هستی.
هر آنچه با عنوان معنویت، صداقت، عدالت، مهربانی، ایثار و گذشت میشناسیم، میتواند زمینهساز رسیدن به شادی باشد. پدری که با زحمت فراوان در پی آسایش خانوادهاش است، در همین گذر شمهای از شادی در دل احساس میکند؛ و عارفی که در پی یافتن حقیقت هستی و خداوند است، شادی را از نزدیک لمس میکند. در برابر، بسیاری با وجود پول، جشن و ظواهری که نشانه شادی به نظر میرسند، هیچگاه در عمق جان خود این حس را تجربه نکردهاند. گویا روح انسان در اتصال به حقیقتی بزرگتر، احساس خوبی را تجربه میکند که به شادی میانجامد.
قدمهای عملی برای رسیدن به شادی ماندگار
اما برای رسیدن به این حال خوب چه باید کرد؟ نخستین و شاید مهمترین قدم، دست برداشتن از تلاش وسواسگونه برای همیشه شاد بودن است. این تصور که باید در تمام لحظات خوشحال بود، خود انسان را در اضطرابی دائم گرفتار میکند. همچنین نباید گول تصاویر و فیلمهایی را خورد که شادی لحظهای دیگران را نشان میدهند؛ رسانهها گاه چنان با ذهن ما بازی میکنند که بپنداریم لحظههای خوبِ به اشتراکگذاشتهشده، نشانه شادی درونی افراد است، حال آنکه این تصور با حقیقت فاصلهای بسیار دارد.
عامل دیگری که شادی را از ما دور میکند، فرار از غمها و مشکلات است. انسانِ بیمشکل و بیرنج، انسان نیست؛ در مسیر تکامل هر کسی رویدادهایی رخ میدهد که او را دچار غم میکند، اما این به معنای خروج از مسیر نیست. تا زمانی که آدمی دریابد آنچه پیش میآید بخشی از خود اوست، میتواند در پسِ مشکلات نیز شادی را تجربه کند.
در کنار این حضور ذهن، باید بذرهای کوچک معنا و ارتباط را در زندگی روزمره بکاریم؛ شادی عمیق از دل روابط اصیل و کارهایی که با ارزشهای درونیمان همسو هستند بیرون میآید. نیازی به کارهای خارقالعاده نیست؛ گاهی یک لبخند گرم به یک غریبه، گاهی وقت گذاشتن برای شنیدن درد دل یک دوست و گاهی انجام کاری بیپاداش مالی که روح را نوازش میدهد، همان معجزهای است که دنبالش هستیم.
باید بپذیریم شادی مقصد نیست؛ همه چیز در همین مسیری است که میرویم. یاد بگیریم در همین روزهای معمولی، در همین چالشهای روزمره و در کنار همین آدمهای ناقص اما دوستداشتنی، دلخوشیهای کوچک خود را بسازیم و شاد زیستن را در همین لحظهها بیاموزیم.
نظرات (0)