شهادت، واژهای که برای هر ایرانی معنایی عمیق دارد، اما درد آن را کسی بهتر درک میکند که فرزندش را در این راه از دست داده باشد. مادر شهید مسعود جوانمردی، پاسدار اهل اهواز، در روایتی صمیمانه و احساسی از زندگی فرزندش گفته؛ از روزهای نوزادی تا لحظه شهادت.
نوزادی که نذر مادر شد
خانم صلواتی، مادر شهید جوانمردی، روایتش را از همان ابتدا شروع میکند: «مسعود دومین فرزند من بود. وقتی به دنیا آمد، به یرقان مبتلا شد. پزشکان گفته بودند حتماً پیش دکتر ببریم اما ما اقدامی نکردیم تا اینکه یک روز چشمانش را زرد دیدم.»
مسعود به بیمارستان ابوذر اهواز منتقل شد و نزدیک دوازده تا سیزده روز در بیمارستان بستری بود. در همان روزهای سخت، مادرش نذر کرد: «اگر مسعود خوب شود، گوسفندی قربانی میکنیم.» و شکر خدا، مسعود بهبود یافت.
پسری که نان حلال را از همه چیز مهمتر میدانست
مسعود جوانمردی از نوجوانی با کار و تلاش آشنا شد. پدرش چرخ کفاشی داشت و کیف و کفش تعمیر میکرد. مادرش میگوید: «پدر مسعود با نان حلال او را بزرگ کرد. برای مسعود، کار عیب نبود و کسر شأن نداشت. اصلاً در این تفکرات نبود که کسی او را بشناسد یا نه. برایش نان حلال از همه چیز مهمتر بود.»
مسعود در نوجوانی مکانیکی یاد گرفت و همچنین به نقاشی علاقه داشت. مادرش با افتخار تعریف میکند: «مسعود دستفروشی هم میکرد؛ دفتر، کتاب، خودکار و قلم میفروخت. از پولی که با دستفروشی به دست میآورد، بسیار ذوق میکرد. با اینکه خودش دستفروش بود اما باز هم لوازمالتحریر بستهبندی میکرد و به نیازمندانی که شناسایی کرده بودیم، میبخشید.»
دانشجوی هوافضا با مهارت جوشکاری
مسعود در دانشگاه دولتی رشته مکانیک خواند و در حوزه هوافضا تخصص پیدا کرد. پیش از آن دورههای جوشکاری را هم گذرانده بود. مادرش میگوید: «وقتی از کار برمیگشت، میگفت: مامان، میدانی چطور قلب را عمل میکنند؟ کار ما هم همین قدر حساس است؛ نباید دستمان بلرزد و نباید فکرمان آشوب باشد.»
مسعود همچنین در سوریه و لبنان فعالیت داشت و بعدها به مادرش گفته بود که در اثر ترکش شیمیایی آسیب دیده است. خدا را شکر ازدواج کرد و صاحب پسری به نام علی شد.
احترام به پدر و مادر؛ وظیفهای که فراموش نمیکرد
مادر شهید با اشک در چشم از ویژگیهای اخلاقی فرزندش میگوید: «مسعود احترام پدر و مادر را بینهایت داشت. بسیار قدردان و شاکر بود؛ مثلاً اگر من غذایی میگذاشتم و بچهها از آن ایراد میگرفتند، مسعود میگفت: نعمت خداست، باید شکرگزار باشیم و همه ساکت میشدند.»
به صله رحم هم خیلی اهمیت میداد. حتی برای دیدن مادربزرگش که در استان خوزستان دور بود، میگفت: «مامان، یک روز مرخصی بگیرم و برویم سر بزنیم، یک ناهار بخوریم و برگردیم.»
هر وقت از مأموریت برمیگشت، حتماً هدیهای برای خانواده میآورد: «روسریهای خاصی از شهرها و کشورهای مختلف برایمان میگرفت، به طوری که بیش از ۱۵۰ روسری از سوغاتیهایی داریم که از مأموریتهایش برایمان آورده است.»
آخرین مکالمه تلفنی: یک دقیقه و بیست و دو ثانیه
مادر شهید جوانمردی از جنگ ۱۲ روزه میگوید و اینکه همیشه برای فرزندش دعا میکرد: «فقط اسم بچهام را نمیآوردم؛ همیشه میگفتم: خدایا مواظب همه رزمندگان هوافضا باش.»
آخرین تماس تلفنی مسعود با مادرش تنها یک دقیقه و بیست و دو ثانیه طول کشید. مسعود یک جمله گفت که سریع اصلاحش کرد: «اگر ماندم، پیشت میآیم. اما بلافاصله گفت: منظورم این است اگر در شهر ماندم، پیش شما میآیم.» مادر پاسخ داد: «هر جا هستی خدا پشت و پناهت باشد. من چیزی ازت نمیخواهم جز سلامتی.»
روزی که خبر شهادت آمد
چند روزی بود که خبری از مسعود نبود. مادر در آن روزهای بیخبری مدام دعا میکرد و خواهرانش صلوات و آیتالکرسی میخواندند. مادر میگوید: «گاهی به بهانه شستن جوراب میرفتم در حمام، آب را باز میکردم و گریه میکردم تا کسی نفهمد. وقتی بیرون میآمدم، صورتم را آب میزدم تا سرحال به نظر برسم.»
آن شب ساعت ۸:۳۰ بود که در را محکم کوبیدند. مادر از پشت شیشه دید که پدر مسعود آمد، دست روی موتور گذاشت و شانههایش میلرزید. وقتی بیرون رفت، چند نفر از آشنایان قدیمی آمده بودند و گفتند: «آمدیم دنبال مسعود.» مادر گفت: «مسعود اینجا نیست.» اما خبر شهادت فرزندش رسیده بود.
و در آن لحظه، مادری که سالها برای فرزندش دعا کرده بود، سجده شکر به جا آورد؛ چرا که فرزندش به آرزویش رسیده بود.
نظرات (0)