جنگ تنها شهرها و مرزها را ویران نمی‌کند؛ اگر روایت نشود، حافظه یک ملت را نیز زخمی خواهد کرد. نخستین نشست از مجموعه نشست‌های «رمان و جنگی که می‌سازد» با همین پرسش آغاز شد که چرا یک جامعه برای ماندن، به قصه نیاز دارد. این نشست به همت اداره‌کل مطالعات فرهنگی و اجتماعی شهرداری تهران در خانه علوم انسانی ایران برگزار شد.

در این نشست، علیرضا سمیعی و محمدقائم خانی، دو نویسنده و پژوهشگر ادبیات، با میزبانی فردین آریش درباره ضرورت نوشتن از جنگ، بحران قصه در ایران، رابطه انسان و تکنولوژی، تاریخ شفاهی و امکان شکل‌گیری «رمان جنگ» گفت‌وگو کردند. محور اصلی بحث، انکار ویرانی‌های جنگ نبود؛ بلکه پرسش از این بود که آیا ادبیات ضدجنگ که ریشه در تجربه استعمار و جنگ‌های جهانی اروپا دارد، می‌تواند نسخه‌ای یکسان برای مهاجم و مدافع تجویز کند؟ مهمانان نشست میان جامعه‌ای که جنگ را آغاز می‌کند و جامعه‌ای که هدف تجاوز قرار گرفته، مرزی روشن ترسیم کردند.

نوشتن؛ تنها راه مقابله با فراموشی

فردین آریش در آغاز نشست، جنگ را «مهم‌ترین خبر و سخن موجود در ایران و جهان» خواند و پرسید در چنین شرایطی چه ضرورتی برای سخن گفتن از رمان‌نویسی جنگ وجود دارد. علیرضا سمیعی پاسخ را از فراموشی آغاز کرد و گفت جنگ مانند هر حادثه دیگری می‌آید و می‌رود و پشت سر خود انسانی را جا می‌گذارد که تا پوست و استخوان فراموش‌کار است، مگر اینکه شروع به نوشتن کند.

به گفته سمیعی، ثبت تجربه به انسان تاریخ داده است و نوشتن از جنگ نیز باید جامعه را برای شناخت دوباره دشمن و مواجهه با تکرار حادثه آماده کند. اما تجربه ایران نشان می‌دهد نوشتن همیشه مانع فراموشی نشده است؛ او با اشاره به سال‌های پس از جنگ هشت‌ساله گفت: «ما فکر می‌کردیم اگر خوب درباره جنگیدن بنویسیم، آماده می‌شویم که دشمنمان را بشناسیم. متأسفانه ما این دو را فراموش کردیم؛ به‌رغم اینکه نوشتیم، فراموش کردیم که دشمنی داریم.»

سمیعی سپس بحث را به جنگ مدرن و حذف انسان کشاند و جنگ را توطئه‌ای توصیف کرد که انسان را از صحنه حذف کرده است. به باور او، نوشتن یکی از معدود راه‌هایی است که هنوز می‌تواند شأن انسانی را حفظ کند: «انگار تنها فعالیت انسانی که باقی مانده، این است که ما چیزی درباره جنگ بنویسیم. نوشتن از جنگ، چنگ زدن به باقی‌مانده اجساد انسانیت روی زمین است.»

ادبیات ضدجنگ؛ محصول تجربه اروپایی

سمیعی شکل‌گیری رمان‌های ضدجنگ پس از جنگ‌های جهانی را از همین منظر توضیح داد و با اشاره به «وداع با اسلحه» یادآور شد شخصیت این اثر سلاح را کنار می‌گذارد و از صحنه جنگ بیرون می‌رود؛ چون هرجا جنگ باشد، جای انسان و نویسنده تنگ می‌شود. با این حال تأکید کرد که از طرفداران رمان ضدجنگ نیست؛ به باور او این ادبیات محصول تجربه تاریخی انسان اروپایی است و نمی‌توان آن را بدون توجه به موقعیت تاریخی به همه جوامع تعمیم داد.

محمدقائم خانی اما صورت پرسش را تغییر داد و پرسید: «آیا ما امکان نوشتن رمان جنگ داریم؟» او بحران رمان را به جهانی پیوند زد که انسان را به شیء تبدیل کرده و به جای قصه، به مصرف تصویر خو گرفته است. خانی حمله آمریکا به افغانستان و عراق را نمونه‌ای از همین وضعیت دانست و گفت نه ملت‌های قربانی توانستند رمان خود را بنویسند و نه طرف پیروز، قصه فتحش را به رمان تبدیل کرد.

به گفته او، به نظر می‌رسد آخرین جنگی که برایش رمان نوشته شد، جنگ هشت‌ساله ایران بود که آن هم چندان به روایت ادبی درنیامد. او یادآور شد تجربه‌های تازه‌تر از جمله حضور مدافعان حرم نیز هنوز به روایت ادبی هم‌سنگ خود نرسیده‌اند. وقتی آریش سخنان او را به «ناممکن بودن رمان‌نویسی جنگ» تعبیر کرد، خانی پاسخ داد: «ناممکن، ولی هنوز ضروری است.» آریش نیز جمع‌بندی کرد: «ایران اگر بخواهد بماند، قصه می‌خواهد.»

بحران قصه و غفلت از روایت مدافعان حرم

خانی مشکل رمان جنگ را بخشی از بحران بزرگ‌تری دانست که قصه را از زندگی ایرانی کنار زده است. به گفته او، بسیاری از محصولات فرهنگی و پلتفرمی به جای روایت انسان، برای کنترل و تخلیه هیجان ساخته می‌شوند و در نتیجه «قصه‌ای در کار نیست؛ الگوهایی داریم که تکرار می‌شوند.» او همچنین از وضعیت بخشی از تاریخ شفاهی مدافعان حرم انتقاد کرد و گفت در آنچه منتشر شده، قسمت عمده زندگی سوژه حذف شده است.

خانی افزود نهادهایی که به سینما و سریال روی آوردند، اغلب در بازسازی حال‌وهوای دهه شصت ماندند. به باور او، دور شدن از قصه باعث شد امتداد تاریخی دشمنی‌ها درست فهمیده نشود و جامعه در برابر حمله دوباره غافلگیر بماند.

«زمین سوخته» و «نخل‌های بی‌سر»؛ دو روایت از یک جنگ

آریش برای بازگرداندن گفت‌وگو به تجربه رمان جنگ ایران، از «زمین سوخته» احمد محمود و «نخل‌های بی‌سر» قاسمعلی فراست نام برد. او یادآور شد احمد محمود پس از شنیدن خبر شهادت برادرش به خوزستان رفت و «زمین سوخته» را از دل غم و خشم نوشت؛ رمانی که با وجود ضعف‌ها، همچنان خواندنی و ماندنی است.

سمیعی در پاسخ گفت: «نخل‌ها صادقانه و ضعیف است؛ زمین سوخته قوی و تحریف‌کننده است. راست نیست، دروغ است و فکر می‌کنم به ما آسیب می‌زند.» او توانایی احمد محمود در نثر و پیرنگ را انکار نکرد، اما مسئله را در جهان‌بینی اثر دانست. خانی اما اهمیت «زمین سوخته» را در موقعیت تاریخی آن جست‌وجو کرد؛ به گفته او، محمود در فضایی می‌نوشت که بخشی از جریان روشنفکری، جنگ را مسئله حکومت می‌دانست و از مردم ایران جدا می‌کرد. محمود با رفتن به سراغ مردم اهواز، این جدایی را شکست و سانسور وحشتناک مردم ایران را درهم شکست؛ هرچند خانی معتقد بود محمود از روشنفکران فاصله گرفت و به سمت مردم آمد، اما دیگر نیامد کنار مردم بایستد.

انسان، سلاح و فرماندهان بی‌نشان

سمیعی با مرور رابطه انسان و ابزار جنگ گفت پیش از غلبه جنگ‌افزارهای مدرن، سلاح به شجاعت و مهارت انسان تکیه داشت؛ اما از زمانی که توپ به منطق اصلی جنگ تبدیل شد، انسان زیر سلطه سلاح رفت. او تفاوت تجربه ایران را در این دانست که رزمنده ایرانی، با وجود استفاده از تکنولوژی، در ماشین حل نشد و از نقش لودرها در ساخت خاکریز و نزدیک شدن به خط دشمن مثال زد: «ما از همان لودر هم استفاده می‌کردیم؛ اصلاً با لودر می‌جنگیدیم.» به باور او، خلاقیت نیروهای ایرانی نشانه جنگی بود که در آن اراده انسان هنوز بر ماشین تقدم داشت.

سمیعی از همین نقطه به دشواری روایت فرماندهانی چون محمدابراهیم همت، مهدی باکری و محمد جهان‌آرا رسید. او گفت نویسنده نمی‌تواند تصویر یک فرمانده را از رمان‌های غربی بردارد و بر شهید همت منطبق کند؛ چون این آدم‌ها جور دیگری می‌جنگیدند و جور دیگری فکر می‌کردند. او عکس مشهور شهید همت را مثال زد؛ فرمانده‌ای زخمی و خسته، بی‌نشانه‌های متعارف شکوه نظامی: «فرمانده جنگ باید چیزی روی لباسش داشته باشد، افتخاری داشته باشد. بعد شما این عکس را نشان می‌دهی و می‌گویی این قهرمان جنگ است؟ ما می‌گوییم آقا، ما با همین جنگیدیم؛ این بود که جنگ را انجام می‌داد.»

به گفته سمیعی، نوشتن از همت و باکری دشوار است چون آنان به ماشین جنگی تبدیل نشده بودند و نویسنده باید فاصله میان ظاهر معمولی و مسئولیت تاریخی این انسان‌ها را روایت کند. او از تصویری از جهان‌آرا یاد کرد؛ جوانی سربه‌زیر که در ظاهر شبیه پسری خجالتی در جلسه خواستگاری است، اما مسئولیت حفظ یک شهر را بر دوش دارد. سمیعی دلیل روی آوردن ادبیات جنگ به تاریخ شفاهی را نیز همین دشواری شناخت دانست: «ما مجبور شدیم به تاریخ شفاهی پناه ببریم، چون در نقطه‌ای انسانی قرار داشت که به‌راحتی دیده نمی‌شد.» به تعبیر او، «تاریخ شفاهی، خیره شدن به انسانی است که در حال ظاهر شدن است.»

در پایان، بحث درباره رمان ضدجنگ به روشن‌ترین مرزبندی نشست رسید. سمیعی گفت ادبیات اروپا پیش از جنگ جهانی اول عمدتاً از فتح و شجاعت دفاع می‌کرد؛ چون جنگ خانه اروپاییان را ویران نمی‌کرد و آنان در آفریقا و آسیا می‌جنگیدند. ادبیات ضدجنگ زمانی شکل گرفت که جنگ به خانه خودشان بازگشت. او میان جامعه‌ای که جنگ را آغاز می‌کند و جامعه‌ای که قربانی تجاوز است مرز گذاشت و تأکید کرد: «ما اگر بگوییم نجنگ، دیگر انسان نیستیم. کشوری که به آن حمله شده، اگر بگوید نجنگ، می‌رود در مقوله بنده و ارباب هگل. برای اینکه انسان و آزاد باشی، باید بجنگی.»