در روزهایی که ناآرامی و ناامنی، خیابان‌ها و کسب‌وکارهای مشهد را نشانه گرفته بود، امیرصادق جوانشیری، بسیجی ۱۸ ساله ناحیه مالک اشتر، در خیابان مفتح و حوالی حرم مطهر رضوی به شهادت رسید. او جوانی نخبه در حوزه امنیت شبکه بود؛ جوانی که زندگی کوتاهش میان دانش، کار، خدمت و آرزوی شهادت معنا شده بود.

زندگی کوتاه اما پرثمر

امیرصادق نخستین پسر خانواده‌ای فرهنگی بود؛ پدر و مادرش هر دو در حوزه آموزش فعالیت داشتند. او از نوجوانی وارد دنیای فناوری و امنیت شبکه شد و مسیر رشدش به‌سرعت هموار شد. برای مدرسه شاهد سایت طراحی کرده بود، در بسیج فعالیت‌های فنی انجام می‌داد و از کلاس دهم کسب‌وکار مستقل خود را در همین حوزه راه انداخته بود.

او همزمان در یک شرکت دانش‌بنیان مشغول به کار بود، در یکی از مجتمع‌های تجاری مشهد مغازه‌ای اجاره کرده بود و شرکت شخصی خودش را نیز اداره می‌کرد. برای یک جوان ۱۸ ساله، این مسیر پر از آینده بود؛ اما سرنوشت، نقشه‌ای دیگر برایش رقم زده بود.

جمله‌ای که پس از شهادت معنا پیدا کرد

یک روز پیش از شهادت، امیرصادق رمز دو تلفن همراه و برخی اطلاعات سیستم‌هایش را به دوستش سپرده و گفته بود: «اگر من نبودم، این رمزها به کارت می‌آید.» آن جمله در آن لحظه شبیه شوخی یا نگرانی گذرا به نظر می‌رسید؛ اما پس از شهادتش معنای دیگری پیدا کرد.

خواهر شهید نیز این ماجرا را این‌گونه روایت می‌کند: دوستش برای ما تعریف کرد که یک روز قبل از شهادت امیرصادق در آسانسور دست او را گرفت و رمز دو گوشی و سیستم‌هایش را به او داد و گفت اگر من نبودم این رمزها به کارت می‌آید. دوستش هم با شوخی گفته بود این چه حرفی است که می‌زنی، اما بعد از شهادت صادق فهمیدیم این حرف‌ها بی‌دلیل نبوده است.

شب نوزدهم دی؛ خوش‌قولی تا پای جان

شب نوزدهم دی‌ماه ۱۴۰۴، اساساً شیفت بسیج امیرصادق نبود؛ شیفت متعلق به یکی از دوستانش بود. اما او به دوستش، شهید هادی یزدانی، قول داده بود و به رسم خوش‌قولی از خانه بیرون رفت؛ همان شب همراه دوستش به شهادت رسید.

قرار بود در همان روزهای پس از شهادت، برای شیفت خادمی در حرم مطهر امام رضا (ع) معرفی شود؛ اما روزی که باید برای خدمت در صحن و سرای رضوی حاضر می‌شد، پیکر بی‌جانش به حرم آورده شد. امیرصادق این‌بار نیز بر سر قرار خود ایستاد؛ اما در تابوت به دیدار امام رضای خود رفت.

روایت همرزم از اخلاق و تخصص شهید

علی شجاعی، همرزم شهید امیرصادق جوانشیری، در گفتگو با خبرنگار مهر، صداقت، متانت بالا و یک‌رنگی در رفتار و منش را ماندگارترین ویژگی‌های اخلاقی این شهید توصیف کرد. به گفته او، حضور مستمر در یادواره‌های شهدا، زیارت قبور مطهر آنان و آرزوی قلبی برای قرار گرفتن در این مسیر، همواره در کلام و رفتار امیرصادق آشکار بود.

شجاعی درباره تخصص علمی او نیز گفت: این شهید والامقام یکی از نوابغ حوزه امنیت شبکه بود که خدمات شایانی در جهت سازماندهی، پوشش و حمایت فنی از زیرساخت‌های شبکه کسب‌وکارهای اقتصادی کشور ارائه داد. وی با تاکید بر مردمی بودن شهدای امنیت افزود: مردم باید بدانند این شهدا زندگی معمولی و کار و کاسبی عادی داشتند و از جنس خود مردم بودند که به خاطر عشق به وطن و دفاع از ارزش‌ها در کف میدان حضور یافتند.

خاطرات خواهر از برادر شهید

صبا جوانشیری، خواهر شهید، از روزهای آخر برادرش می‌گوید: امیرصادق متولد نوزدهم فروردین ۸۶ بود و نوزدهم دی‌ماه ۱۴۰۴ به شهادت رسید؛ او نهمین شهید شهر قاسم‌آباد خواف بود. امیرصادق در یادداشت‌هایش نوشته بود مرگ معمولی را دوست ندارد و شهادت را دوست دارد؛ او در ۱۸ سالگی به آرزویش رسید.

خواهر شهید به نکته جالبی نیز اشاره می‌کند: با اینکه محل شهادت امیرصادق به چند بیمارستان نزدیک بود، او را به دارالشفای حرم امام رضا (ع) منتقل کردند. ما این را هم از عنایت امام رضا (ع) می‌دانیم؛ انگار حضرت می‌خواستند آخرین لحظات نیز او را در آغوش خود داشته باشند.

او درباره حال‌وهوای معنوی برادرش گفت: چند ماه قبل از شهادتش استوری گذاشته بود که آرزو دارد روی موتور به شهادت برسد، چون عاشق موتور بود و در نهایت هم شهادتش از روی موتور رقم خورد. در یادداشتی هم نوشته بود این خبر را آرام و آهسته به مادرش بدهند و مزار برخی از بستگان را در شهرستان نشان داده بود؛ به همین دلیل پیکرش را به شهرستان منتقل کردیم.

جوانشیری از دست‌نوشته‌ای نیز روایت کرد که پشت عکس قدیمی حرم امام رضا (ع) پیدا شده بود؛ نوشته‌ای که امیرصادق در آن با خدا و امام رضا (ع) راز و نیاز کرده بود. آخرین جمله این دست‌نوشته این بود: «خدای من، مرا از دریای نعمت‌هایت سیراب کن.»

خواهر شهید افزود: هرچه از صفحه شخصی، استوری‌ها و نوشته‌های امیرصادق باقی مانده، همه در مورد شهادت، گمنامی و دفاع از مردم است. او در یکی از استوری‌هایش خطاب به کسانی که در اغتشاشات حضور داشتند، گفته بود شما با این رفتارها ترس و دلهره را به دل بچه‌ها و خانواده‌ها می‌آورید، در حالی که مردم از مشکلات معیشتی رنج می‌برند. این حرف‌ها را یک جوان ۱۸ ساله می‌زد که خودش جانش را سپر امنیت مردم کرده بود.

او درباره شب آخر برادرش می‌گوید: امیرصادق هیچ‌وقت عجول نبود، اما شب آخر خیلی عجله داشت. با اینکه پدر و مادرم به او گفتند خسته‌ای و امشب نرو، از من خواست لباس گرم بیشتری به او بدهم، چون هوا خیلی سرد بود. چند لباس روی هم پوشید و رفت. او که همیشه چیزی را در خانه جا می‌گذاشت، آن شب هیچ وسیله‌ای را جا نگذاشت، اما جانش را در خیابان طبرسی جا گذاشت.

روایت برادر کوچک؛ کمک با حفظ احترام

امیرصدرا جوانشیری، نوجوان ۱۳ ساله و برادر کوچک شهید، که برای اولین بار در رسانه‌ای از خاطرات برادرش صحبت می‌کرد، گفت: امیرصادق در زندگی روزمره به جای کمک مستقیم، راهی پیدا می‌کرد که کمکش با حفظ احترام طرف مقابل انجام شود و همین نگاه را در رفتارهای ساده خانه و خانواده نشان می‌داد.

او افزود: امیرصادق گاهی کلاه کاسکت، سوئیچ یا وسایلش را جا می‌گذاشت و می‌گفت برو پایین قفلش را ببند و بعد از انجام کار، برای تشکر چیپس یا بستنی می‌خرید یا پول توجیبی می‌داد. در همان موقعیت‌ها مامان یا بابا به او می‌گفتند چرا کارهایت را به امیرصدرا می‌گویی؛ توضیح می‌داد که نمی‌خواهد کمک را «مستقیم» انجام دهد و ترجیح می‌دهد به بهانه یک کار کوچک، چیزی بدهد.