«نابودی» و «آخرین فرصت»؛ این دو واژه در هفتههای اخیر با فاصلهای اندک از هم در ادبیات سیاسی واشنگتن تکرار شدهاند. از یک سو مقامهای آمریکایی از تشدید فشار، گزینه نظامی و هزینههای سنگین سخن میگویند و از سوی دیگر، زبان مذاکره و «فرصتهای باقیمانده» از کانالهای گوناگون به گوش میرسد. گزارش پربازدید همین خبرگزاری با عنوان «سرگردانی واشنگتن در برابر تهران» این دوگانگی را به درستی بازتاب داده است؛ اما پرسش اصلی فراتر از توصیف، این است که این سرگردانی از کجا ریشه میگیرد، چه بازیگرانی آن را تغذیه میکنند و مهمتر از همه، به کدام سناریوها میانجامد؟ این نوشتار میکوشد بهجای تکرار اخبار، کالبدشکافی راهبردی این وضعیت را ارائه دهد.
زمینه؛ دوگانهای که تازه نیست اما تیزتر شده است
الگوی «تهدید و مذاکره» در روابط ایران و آمریکا سابقهای طولانی دارد؛ اما آنچه در دوره کنونی برجسته شده، سرعت چرخش میان این دو قطب است. در خبرهای روزهای اخیر همین پایگاه، نمونههای عینی این نوسان دیده میشود: در یک سو، گزارشهایی از بمباران شبانه صنعاء و انفجارهای پیدرپی در بندر جبلعلی دبی، طرح ادعاهایی درباره هدف قرار گرفتن مدرسهای دخترانه در میناب از سوی تاکر کارلسون، و تیترهایی درباره «زخم یمن بر آرامکو» قرار دارد؛ در سوی دیگر، مقامهای آمریکایی بهطور همزمان از «آخرین فرصت» مذاکره سخن میگویند و وزارت دفاع آمریکا گزارش سیانان درباره مصرف ۸۰ درصدی موشکهای تاد را تکذیب میکند.
این الگو، رفتار یک قدرت با راهبرد روشن نیست؛ رفتار بازیگری است که هم از هزینههای جنگ هراس دارد و هم از هزینههای مذاکره. تکذیب سریع گزارشهایی مانند «مصرف ۸۰ درصدی تاد» نشان میدهد واشنگتن نسبت به روایت «فرسایش توان نظامی» حساس است، زیرا این روایت، هم اعتبار بازدارندگی آمریکا را نزد متحدان منطقهای مخدوش میکند و هم به طرف مقابل در میز مذاکره اهرم میدهد. به بیان دیگر، سیاست آمریکا در برابر تهران امروز به میدانی تبدیل شده که در آن «ادعای برتری نظامی» و «درخواست بازگشت به میز گفتوگو» همزمان در حال رقابتاند.
علتها؛ چرا واشنگتن بین تهدید و مذاکره سرگردان است؟
ریشههای این سرگردانی را باید در دستکم چهار لایه جستوجو کرد. نخست، ناسازگاری اهداف است: واشنگتن میخواهد هم «بازدارندگی» را بازسازی کند و هم «دیپلماسی» را ممکن نگه دارد؛ اما هر یک از این دو هدف، ابزارهای متضادی میطلبد. تهدید نظامیِ جدی، اعتبار مذاکره را از بین میبرد و اعلام جدی مذاکره، اعتبار تهدید را تضعیف میکند. دوم، تقویم سیاسی داخلی آمریکا است؛ فضای انتخابات و رقابتهای حزبی، هر تصمیمی را به ابزار رقابت داخلی تبدیل میکند و کاخ سفید ناگزیر است هم برای پایگاه جنگطلبانه سخن بگوید و هم به رایدهندگان خسته از بحرانهای خارجی وعده مهار تنش دهد.
سوم، شکاف میان پنتاگون، وزارت خارجه و کاخ سفید در تعیین اولویتهاست؛ تجربه تاریخی نشان میدهد نهادهای امنیتی و دیپلماتیک آمریکا در قبال ایران همواره دو روایت متفاوت از «تهدید» و «فرصت» ارائه میدهند. چهارم نیز نقش فشارهای خارجی بهویژه از سوی بازیگران منطقهای است که هر کدام انتظار متفاوتی از واشنگتن دارند؛ برخی خواهان تشدید هستند و برخی به دنبال مهار بحران. حاصل جمع این لایهها، سیاستی است که در آن هر هفته لحن تهدید و مذاکره جابهجا میشود و هیچیک به نتیجه نهایی نمیرسد.
بازیگران و ذینفعان؛ واشنگتن، تلآویو، میدان و افکار عمومی
سرگردانی واشنگتن را نمیتوان بدون نقشه بازیگران درگیر فهمید. نخستین بازیگر، دولت آمریکا است که میان سه جریان اصلی گرفتار شده است: جریان حامی فشار حداکثری، جریان حامی بازگشت به دیپلماسی، و جریان بیتفاوت به نتیجه که تنها به مدیریت بحران در افق انتخابات میاندیشد. دومین بازیگر، اسرائیل است که منافع راهبردی آن با تداوم تنش گره خورده و در عمل هر نشانهای از نرمش آمریکا را بهمثابه تضعیف فشار تلقی میکند. سومین بازیگر، بازیگران میدانی منطقه هستند؛ از یمن که با هدف قرار دادن زیرساختهای نفتی مانند آرامکو، معادلات انرژی را به میدان نبرد پیوند زده تا امارات که انفجارهای بندر جبلعلی و بازداشت دو فیلمبردار، امنیت داخلی آن را به موضوع خبری تبدیل کرده است.
در این میان، افکار عمومی چه در داخل آمریکا و چه در منطقه، بازیگر کمتأثیری نیست. بازداشت مرد مسلح در حوالی زمین گلف ترامپ و گزارشهای مستمر درباره ناامنی داخلی، نشان میدهد تنشهای خارجی به فضای سیاسی-امنیتی آمریکا نیز بازتاب مییابد و هزینه سیاسی هر گزینه را افزایش میدهد. از سوی دیگر، تهران نیز بازیگر منفعل این معادله نیست؛ صبر راهبردی، تقویت بازدارندگی و استفاده از ابزارهای دیپلماتیک منطقهای، بخشی از پاسخ ایران به این سرگردانی است.
پیامدها؛ فرسایش بازدارندگی، بیاعتمادی و معمای اعتبار
مهمترین پیامد سرگردانی واشنگتن، فرسایش اعتبار است. وقتی یک قدرت بزرگ هر هفته سقف تهدیدهای خود را تغییر میدهد، طرف مقابل یاد میگیرد که به لبههای کلامی اهمیت ندهد و تنها «قدرت اثباتشده» را جدی بگیرد. این پدیده در نظریه بازدارندگی به «مشکل اعتبار» معروف است؛ تهدیدی که دائماً تکرار و سپس عقبنشینی میکند، بهتدریج بیاثر میشود. در عمل، این وضعیت احتمال سوءمحاسبه را افزایش میدهد؛ هر دو طرف ممکن است تصور کنند طرف مقابل در حال «بازی» است و در نتیجه، یک حادثه کوچک به بحران بزرگ تبدیل شود.
پیامد دوم، تشدید بیثباتی منطقهای است. انفجارهای جبلعلی، حملات به آرامکو و بمباران صنعاء نشان میدهد که هزینههای این وضعیت نه تنها بر ایران و آمریکا، بلکه بر امنیت انرژی و اقتصاد کل منطقه سایه انداخته است. پیامد سوم نیز تضعیف ساختارهای دیپلماتیک است؛ تکرار عبارت «آخرین فرصت» وقتی به نتیجه نرسد، معنای خود را از دست میدهد و هر مذاکره آینده را با بار سنگین بیاعتمادی روبهرو میکند.
سناریوهای پیشرو؛ تشدید، تداوم یا بازگشت به دیپلماسی
برای آینده روابط تهران و واشنگتن، سه سناریوی اصلی میتوان ترسیم کرد. سناریوی نخست، تشدید کنترلشده است؛ ادامه حملات محدود، تشدید فشار اقتصادی و افزایش تنش در محورهای منطقهای بدون ورود به جنگ تمامعیار. این سناریو هم برای تیمهای تصمیمگیرنده پرریسک است، زیرا هر لحظه ممکن است از کنترل خارج شود و به درگیری مستقیم بدل گردد. سناریوی دوم، تداوم سرگردانی است؛ همان وضعیت کنونی که در آن تهدید و مذاکره بینتیجه دنبال هم میآیند و بحران در سطح «مدیریتشده اما فرساینده» باقی میماند. این سناریو برای افکار عمومی و اقتصاد منطقه، پرهزینهترین حالت ممکن است.
سناریوی سوم، بازگشت تدریجی به دیپلماسی است؛ حرکتی که در آن طرفین با میانجیگری بازیگران منطقهای یا بینالمللی، ابتدا آتشبس و کاهش تنش و سپس چارچوبی برای گفتوگو را امضا کنند. نشانههای این سناریو در زبان «آخرین فرصت» دیده میشود، اما تحقق آن مستلزم عبور از دو مانع اصلی است: نخست، غلبه بر بیاعتمادی انباشتهشده و دوم، خنثی کردن فشار بازیگرانی که منافعشان در تداوم تنش است.
جمعبندی
سرگردانی واشنگتن در برابر تهران، یک ضعف تاکتیکی زودگذر نیست؛ بازتاب ساختاری از تناقضهای درونی سیاست آمریکاست. واشنگتن میخواهد هم «قدرت» بفروشد و هم «مذاکره» را ممکن نگه دارد، اما این دو هدف در میدان عمل یکدیگر را خنثی میکنند. از سوی دیگر، تهران با تکیه بر تجربه تاریخی و توان بازدارندگی، به نظر میرسد معادله را نه بر اساس شعارهای رسانهای، بلکه بر اساس «قدرت اثباتشده» تنظیم میکند. در چنین فضایی، تنها مسیری که میتواند ثبات را به منطقه بازگرداند، کاهش تدریجی تنش و بازسازی اعتماد از طریق کانالهای دیپلماتیک است؛ مسیری که هم نیازمند اراده واقعی واشنگتن برای عبور از «سرگردانی» و هم پرهیز از سوءمحاسبه در هر دو طرف است. آنچه روشن است، آنکه منطقه دیگر توان تحمل آزمونوخطای بیپایان سیاست خارجی آمریکا را ندارد.
نظرات (0)